به سایت خودتان خوش آمدید
مدیریت سایت:فرشید و الناز جون
با تشکر از انتخاب خوب شما
فری مارمولک الناز جون
جک اس ام اس بازی علمی شعر خاطره
به سایت خودتان خوش آمدید
مدیریت سایت:فرشید و الناز جون
با تشکر از انتخاب خوب شما
فری مارمولک الناز جون
| تبليغات | X |
![]() یه آشنا وقتی غریبه می شه که قندیل های نگاهشو ببینی و یه غریبه وقتی آشنا می شه که گرمای دستاشو بچشی!!!!!!!!!!
من خستم خیلی نمی تونم اندازه شو بگم واست. چرا همیشه باید کسی باشه که واسش ناز کنی خب حالا من که کسی رو ندارم که واسش ناز کنم و کسی هم ناز منو نمی کشه واسه شماها ناز می کنم دلم یه دوست می خواد که باش حرف بزنم (به چه زبونی بگم؟) اما کسی نیست که بیاد دوست من بشه دوس دارم که فقط مال خودش باشم . دوس ندارم که غیر از من با کسی دوس باشه فقط باشم ماله خود خودش. اما نمیشه یه جای کار خرابه! حالا اگه بخواد با کسی دیگه هم دوس باشه اشکال نداره ولی من با کسی دوس نمی شم… اما بازم یه جای کار خرابه دوست جدید اون نمی خواد که اون با کسی دیگه دوس باشه پس یه کاری .من میرم که با یکی دیگه دوس شم ….
اما نه....پس یعنی من هیچ دوستی ندارم؟ی + نوشته شده توسط النازی در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 و ساعت 0:45 قبل از ظهر |
یادگاری برام بنویس ![]() افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ........... قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ! + نوشته شده توسط النازی در پنجشنبه 15 فروردین1387 و ساعت 0:8 قبل از ظهر |
یه نفر یادگاری نوشته
تنها چیزی که به آتیش میکشم خاطره های خوبته
آخه تو یه روزی زندگیم بودی عزیزم دوست دارم حتی اگه تو قلب تو دیگه جایی واسه من نباشه آخه من هنوز همونم که بهت گفته بودم نازینم هر چه هستی باش اما باش کاش نمی فهمیدی هیچوقت که چه قد عاشقتم کاشکی چشمات واسه یک روزم شده هوای چشمامو میکرد کاشکی از لحن قشنگ اون صدات نمیخوندم که همه اون عاشقونه گفتنات فقط و فقط به خاطر منه آخ چه قد دلم میخواست که عشقتو واسه یک لحظه شده از توی چشمات بخونم اما تو مخمل ناز اون چشات همه چی پیدا میشه جز عشق من دیگه هیچوقت نمیخوام بهم بگی نفسات هنوز به خاطر منه نفسم دروغ نگو من نفساتو میشناسم توی حرم نفسات هر دلیلی میتونم پیدا کنم به جز خودم نازنینم میدونم دلت یه جای دیگه گیره ولی راستشو بخوای هیچکی جز من تورو اندازه جونش نمیخواد میدونم میدونی که تمام زندگیم شدی اما این یادت نره زندگیمو وقتی میخوام که منو بازی نده
تورو با زندگیمو یه جا به آتیش میکشم نه بابا نترس عزیزم برو کارتو بکن اگه بازی بخورم تنها چیزی که به آتیش میکشم خاطره های خوبته آخه تو یه روزی زندگیم بودی عزیزم دوست دارم حتی اگه تو قلب تو دیگه جایی واسه من نباشه آخه من هنوز همونم که بهت گفته بودم نازینم هر چه هستی باش اما باش + نوشته شده توسط النازی در سه شنبه 13 فروردین1387 و ساعت 4:28 قبل از ظهر |
4یادگاری نوشته شده
بدترین و خطرناکترین کلمات اینست: «همه این جورند». ----------------------------------------------------- اگر میدانستند تا كنون چند بار حرفهای دیگران را بد فهمیدهاند، هیچكس در جمع اینهمه پر حرفی نمیكرد. ----------------------------------------------------- عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه میبیند. ----------------------------------------------------- ترس از دست دادن چیزی خیلی بدتر از ازدست دادن همون چیزه .... ----------------------------------------------------- تو را به پنج چیز سفارش می کنم : اگر مورد ستم واقع شدی ستم مکن ، اگر به تو ----------------------------------------------------- فردریش نیچه : آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای ، آشفتگی من از این است که دیگر نمی توانم تو را باور کنم ----------------------------------------------------- كسی را كه دوست داری رهایش كن اگر سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده ----------------------------------------------------- زمان به من آموخت دست دادن معنی رفاقت نیست، بوسیدن قول ماندن نیست، و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست ----------------------------------------------------- ادمک اخر دنیاست بخند/ادمک مرگ همینجاست بخند/دستختی که تو را عاشق کردشوخی کاغذی ماست بخند/ادمک خر نشوی گریه کنی کل دنیاسرابست بخند/ان خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند ----------------------------------------------------- انسان ها دو دسته اند : ----------------------------------------------------- خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد: ----------------------------------------------------- هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم (دکتر علی شریعتی) ----------------------------------------------------- برای دوستت تمام محبت خود را ظاهر نكن چون با اندك تغییری تو را دشمن می دارد.(سقراط) ----------------------------------------------------- هرگز عشق را گدایی نکنید زیرا هیچگاه چیز با ارزشی به گدا داده نمی شود. ----------------------------------------------------- می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ----------------------------------------------------- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی ----------------------------------------------------- شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن!!! ----------------------------------------------------- مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد " ----------------------------------------------------- آدم ها در دو حالت همدیگر را ترك می كنند: اول اینكه احساس كنند كسی دوستشون نداره و دوم اینكه احساس كنند یكی خیلی دوستشون داره . ----------------------------------------------------- زندگی دو نیمه است نیمه اول در انتظار نیمه دوم و نیمه دوم در حسرت نیمه اول
+ نوشته شده توسط النازی در شنبه 10 فروردین1387 و ساعت 1:30 قبل از ظهر |
یادگاری برام بنویس
نمي دونم از کجا شروع کنم قصه ي ساده گيمو + نوشته شده توسط النازی در سه شنبه 7 اسفند1386 و ساعت 1:6 بعد از ظهر |
یادگاری برام بنویس
دنبال کي مي گردي عشق تو روبروته + نوشته شده توسط النازی در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 1:12 قبل از ظهر |
2یادگاری نوشته شده
با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم گفت دوستیم؟گفتم دوست دوست گفت تا کجا؟گفتم دوستی که تا نداره گفت تا مرگ.خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ گفتم نه نه نه تا نداره گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم تا بهش تا جهنم تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم خنندیدم گفتم تو تا هر کجا که دلت بخواد یه تا بذار اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمیذارم نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم گفتم باشه تو بذار گفت شکلات هر بار که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من باشه؟ گفتم باشه هر بار یه شکلات میذلشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست من تندی شکلاتمو باز میکردم میذلشتم تو دهنم و تند تند می مکیدم میکفت شکمو.تو دوست شکمو منی و شکلاتشو میذاشت تو صندوقچه کوچولوی قشنگی میگفتم بخورش میگفت تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه صندوقش پر از شکلات شده بود.هیچ کدومشو نمیخورد من همشو خورده بودم گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچهها بخورن یا کرمها اونوقت چی کار میکنی؟ گفت مواظبشون هستم میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که با هم دوستیم و منم شکلاتامو میذاشتو تو دهنم میگفتم نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره یک سال دو سال چهار سال هشت سال ده سال بیست سال شده اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه شکلاتمو خوردم اون همشو نگه داشته اون اومده امشب تا خدافظی کنه میخواد بره اون دور دورا میگه میرم اما زود بر میگردم من که میدونم میره و بر نمیگرده یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته یه شککلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه یکی دیکگه هم اون دستش گفتم این اخرین شکلات برای صندوق کوچیکت یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش هر دوتارو خورد خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟
+ نوشته شده توسط النازی در شنبه 6 بهمن1386 و ساعت 2:17 قبل از ظهر |
9یادگاری نوشته شده بنام خدا
سلام ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند: + نوشته شده توسط النازی در شنبه 17 آذر1386 و ساعت 1:34 بعد از ظهر |
2یادگاری نوشته شده امشبم مثل شبهاي ديگه،اصلا مثل شب رفتنت بي خواب شدم امشبن مثل لحظه ي رفتنت وقتي صدام تو حنجره خشکيد وقتي اشکام روون شد،وقتي قلبم شکست به ياد تو افتادم. امشب تنهام حتي ياد و خاطره تو هم جاي خالي ات را برايم پر نمي کند،پشت پنجرا ايستادم،شهر در سکوتي رفته است. ماه پشت حصار ابرها پنهان است،حتي چراغ هاي خيابان هم خاموش است،تاريک تاريک انگار همه مردن اند،راستي يادم رفت تا برايت بگويماز وقتي رفته اي،از وقتي به ناچار منو با اين همه خاطره تنها گذاشتي دلم مرد. همان که روزي با گلهاي داوودي کادو پيچ تقديمت کردم. پس از رفتنت دلم پوسيد،دلم خشک شد،دلم مرد. امشب براي تو براي خودم حتي براي ساعت بي تاب روي ديوار هم دل سوزاندم،براي تو دل سوزاندم که چه ساده عوض شدي،که چه ساده دل باختي و چه ساده همه آرزوهايت او شد،براي خودم که چه بي رحمانه زير شلاق هاي طوفاني رفتنت جان دادم،که چقدر تنهايي ام بزرگ است،که چقدر غمگينم و براي ساعت بي تاب روي ديووار که چقدر تکراري تيک و تاک مي کند و چقدر خسته است از اين چه هست،هر روزه که چقدر دلتنگ است باي دمي آرام ماندن،تو رفته اي،بدون من،يادت مي آيد،قول داديم،عهد بستيم،قسم خورديم که جدايي نباشد،که سفري نباشد،که خيانتي نباشد،يادت مي آيد؟ نه اينکه از همان ابتدا روشن بود اگر يادت مي آمد که خيال جدايي به سرت نمي زد اگر يادت بود که به سفر نمي رفتي اگر يادت بود که خيانت نمي کردي نمي دانم چه بگويم هر چه مي گويم نه از اشکهاي روانم کم مي شود،نه از غصه هاي دل پاييزي ام. راستي بادت مي آيد شعرهايم را دوست داشتي،آنوقت ها وقتي هنوز اسير کيف و کتاب مدرسه بودم،انشا را دوست داشتم اما هيچ وقتانشايم خوب نبود،اما از وقتي پا تو سرزمين دلم گذاشتي همه چيز تغيير کرد. طبع شعر من هم گل کرد و شکوفه داد،ساعت ها بادبادک خيالم را به اوج آسمان دلت مي پراندم و از تو مي نوشتم،شعر هايم آنوقت ها بو و رنگ کهنگي نمي داد.شعرهايم تازه بود،آخر آنقدر بزرگ بودي که هرچه از تو مي نوشتم تمام نميشد،اما،اما بعد رفتنت بعد کوچ بي خبرت شعرهايم همه تکراري شدند. مي دوني چرا؟ آخر تو رفته بودي،از که مي نوشتم،خيال خودت بزرگ بود،اما کابوس رفتنت فقط يه لحظه بود،يک جمله بودد و آن هم دل شکستگي من حال من که از اين بدتر نمي شود،دل شکستگي هايم فقط يک درد است،دردي به وسعت خيال تو اما حيف که به اندازه خيال تو حرفي براي گفتن ندارد. اگر روزي شعرهايم را خواندي يا نامه رسان برايت آنها را آورد،از تکراري بودنشان نرنج. درسته رفتن تو هزار درد بود اما دلشکستگي ام فقط يک درد است،آن هم فقط براي خودم. هيچ کس درد مرا به دوش نمي کشه حتي تويي که مسبب آن دردي!!!!
+ نوشته شده توسط النازی در چهارشنبه 23 آبان1386 و ساعت 1:4 قبل از ظهر |
2یادگاری نوشته شده قشنگ ترين اشتباه زندگي ام مرا ببخش اگر ساعت هاي متوالي را به يادت خيره به عکسي شدم که تو را با او در قابي چوبي جاي داده بود. بي وفاترين عابر سرزمين خشک و کويري دلم،کاش مي دانستي با رفتنت تمام آرزوهايم را به کودکي سپردم که حال جوانک عاشق پيشه اي است و آرزوهايم را به معشوقه سياه چشمش هديه داده است. من آرزوهايم را به او سپردم،اميد بازگشت را به آن ماهي قرمز حوض خانه مان که به اميد بازگشت به دريا رفت و ديگر برنگشت، يادگاريهايت را به کلاغي سپردم که روي بوم خانه مان بود،تو را با او خبر آورد آخر آن خبر،خبر تلخ زندگي ام بود و من بايد چيزي در پس آن خبر به او مي دادم چه چيزي با ارزش تر از يادگاري هاي روزهاي خوب بودنت. شاعر:دوست عزيزم فاطمه + نوشته شده توسط النازی در دوشنبه 21 آبان1386 و ساعت 10:37 قبل از ظهر |
یادگاری برام بنویس |
به سایت خودتان خوش آمدید
مدیریت سایت:فرشید و الناز جون
با تشکر از انتخاب خوب شما فری مارمولک